پژواک یک سکوت
داستان ، شعر ، نمایشنامه ، فیلمنامه و.....
باز می کنم پنجره را از درون دیروز فردا را زمین مدحوش خواب رفته را چشم هیز اسمان تیره را فریادهای مچاله ی درد را شاعران سوخته در عشق را و عاشقان مرده در معشوق را
صدای جاپای گریه می آید من که می دانم برای ماهیان شعری خواندی یو رفتی برای مهتاب هم نقشی کشیدی یو رفتی گر بیایی و بخوانی و نمانی و بماند بوی تو گر بیایی و نمانی و بماند شکل تو بوی گریه را دارم هنوز
ردیف آخر ردیف آخر ،خودم و بدست آخرین صندلی سالن سپرده بودم از بس برنامه
هاشون تکراری و کسل کننده بود که پلکام داشت سنگین می شد و چشمام پرپر می زد .چند
سالی بود که تو این مسابقات به اصطلاح فرهنگی و هنری - که هیچ توشون بوی فرهنگ
وهنر نبودو همش بوی پارتی و نامردی می داد-
لیز میخوردم. شبانه روز خیمه می زدم رو کتاب ها و کلی وقت نازنینم رو صرف می کردم
که اثری تولید کنم که حداقل تونگاه اول آب زیپو نباشه و تو دور اول مسابقات اوت نشم
.
ببخشيد يك تكه
از قلبتان از
آنجا لطفا كمي به
سمت چب كنار
خيابان سكوت كنار درخت
بيد پايين
تر از پنجره همسايه
اينجا
تماما بوي تو را گرفته يك
درخت چند
تكه ابر دوري
يكه لبخند زيبا وتو در
اسمان ديگري
حيف آخرين
مرغ عشق درون
قفس سينه ات از عاشقي
دست كشيد، مرد دخترك
تازه به هوايش جفتي
خريده بود.
مادرم
دلش را به
پنجره نشان داد زخمهاي
دلش شيشه
را به صدا در آورد
كه در
شبهای سیاه از گلی سرخ بازتاب مي كند ونبودنت كودكی که
در زمستان درون
خيابان از
نداشتن دستكش درون خود مچاله می شود
در تمام نیشخندهای سرخت چال کردم تادرختان سرتا پا دروغ جای اطلسی های سفیدت را کور کنند تا تو هیچ گاه خوشه های
آفتاب را نچینی ومن از آبی آسمان بچینم و
نگاه سبز آینه ایت را که سبز
می نماید در سکوت تنهاییت یک رنگ
کنم
من تنها می خواستم بچینم خوشه های آفتاب را با آینده در ایوان نشسته
بودیم مهتاب دراتاق و شب در کوله
ام فصل هارا درو می کردیم من فقط می رقصیدم بدون آهنگ های تو فرصتی اندک بیرون از باغ خاطره ها پنجره ای تاریک سوختن را دیده ام اما درون لبخندهایم زندگی کن تا آهوان چشمانت آزاد
باشند می ترسم از قناری صدایت متهمم کند به شکار اما نمی دانند که تو خود صیادی و من صید من تنها می خواستم......
ادامه مطلب
