تبليغاتX
بسم الله الرحمن الرحيم» اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَ عَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَ في كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَ حافِظاً وَ قائِداً و ناصِراً وَ دَليلاً وَ عَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَ تُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً
آپلود عكس
پژواک یک سکوت


پژواک یک سکوت

داستان ، شعر ، نمایشنامه ، فیلمنامه و.....

باز می کنم پنجره را

از درون دیروز فردا را

زمین مدحوش خواب رفته را

چشم هیز اسمان تیره را

فریادهای مچاله ی درد را

شاعران سوخته در عشق را

و عاشقان مرده در معشوق را

نوشته شده در جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 22:26 byد.ر| |

صدای جاپای گریه می آید

من که می دانم

برای ماهیان شعری خواندی یو رفتی

برای مهتاب هم نقشی کشیدی یو رفتی

گر بیایی و بخوانی و نمانی و بماند بوی تو

گر بیایی و نمانی و بماند شکل تو

بوی گریه را دارم هنوز

نوشته شده در جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 22:25 byد.ر| |

ردیف آخر

ردیف آخر ،خودم و بدست آخرین صندلی سالن سپرده بودم از بس برنامه هاشون تکراری و کسل کننده بود که پلکام داشت سنگین می شد و چشمام پرپر می زد .چند سالی بود که تو این مسابقات به اصطلاح فرهنگی و هنری - که هیچ توشون بوی فرهنگ وهنر نبودو همش بوی  پارتی و نامردی می داد- لیز میخوردم. شبانه روز خیمه می زدم رو کتاب ها و کلی وقت نازنینم رو صرف می کردم که اثری تولید کنم که حداقل تونگاه اول آب زیپو نباشه و تو دور اول مسابقات اوت نشم .


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه شانزدهم دی 1390ساعت 12:4 byد.ر| |

ببخشيد

يك تكه از قلبتان

از آنجا لطفا

كمي به سمت چب

كنار خيابان سكوت

كنار درخت بيد

پايين تر از پنجره همسايه

اندازه يك ماچ كافيست

نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 20:57 byد.ر| |

اينجا تماما بوي تو را گرفته

يك درخت

چند تكه ابر

دوري يكه لبخند زيبا

وتو در اسمان ديگري

نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 20:55 byد.ر| |

حيف

آخرين مرغ عشق

درون قفس سينه ات

از عاشقي دست كشيد، مرد

دخترك تازه به هوايش

جفتي خريده بود.

نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 20:54 byد.ر| |

مادرم دلش را

به پنجره نشان داد

زخمهاي دلش

شيشه را به صدا در آورد

نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 20:49 byد.ر| |

بودنت مهتابي ست

كه در شبهای سیاه از گلی سرخ بازتاب مي كند

ونبودنت

كودكی که در زمستان

درون خيابان

از نداشتن دستكش درون خود مچاله می شود

نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 20:48 byد.ر| |

من پژواک سکوتم را

در تمام نیشخندهای سرخت

چال کردم

تادرختان سرتا پا دروغ

جای اطلسی های سفیدت را

کور کنند

تا تو هیچ گاه خوشه های آفتاب را

نچینی

ومن از آبی آسمان بچینم و نگاه

سبز آینه ایت را که سبز می نماید

در سکوت تنهاییت یک رنگ کنم

نوشته شده در جمعه دوم دی 1390ساعت 15:26 byد.ر| |

من تنها می خواستم بچینم

خوشه های آفتاب را

با آینده در ایوان نشسته بودیم

مهتاب دراتاق و شب در کوله ام

فصل هارا درو می کردیم

من فقط می رقصیدم

بدون آهنگ های تو

فرصتی اندک

بیرون از باغ خاطره ها

پنجره ای تاریک

سوختن را دیده ام اما

درون لبخندهایم زندگی کن

تا آهوان چشمانت آزاد باشند

می ترسم

از قناری صدایت

متهمم کند به شکار

اما نمی دانند که تو خود

صیادی و من صید

من تنها می خواستم......

نوشته شده در جمعه یازدهم آذر 1390ساعت 10:11 byد.ر| |